سپید
پاهایش سست شد
رنگش پرید
دستانش لرزید
طرح سردی از آهی پاییزی
در فصل زندگی کشید
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
سرش به کف حوض حیاط خورد
وقتی که جای ماهی را
خالی دید
ش.سپید۱۳۸۸
ایلام
12:32 | شما |
پاهایش سست شد
رنگش پرید
دستانش لرزید
طرح سردی از آهی پاییزی
در فصل زندگی کشید
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
افتاد
سرش به کف حوض حیاط خورد
وقتی که جای ماهی را
خالی دید
ش.سپید۱۳۸۸
ایلام
12:32 | شما |
دو شعر چاپ نشده از شمس لنگرودی بیداری هنوز؟ از روشنی هوا فهمیدم □ ملوانی تنهایام باز ماندهی جنگهای پیروز. کجا هستند دوستان من، سربازانم، جاشوانام کجا هستند دشمنانام.
شب نزدیک میشود گرگی حتی در کمین من نیست. |
18:42 | امین تقوی - خراسان |

قيصر جداي شخصيت شعري، يك چهره آكادميك هم بود و در سالهاي نهچندان طولاني حضورش در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، دانشجويان مشتاق فراواني در كلاسهاي درس قيصر حضور يافتند و از او بسيار آموختند.
اما در دومين سالگرد پرواز شاعر «درد و رنج» دكتر محمدرضا تركي كه خود از شاعران خوشذوق هم روزگارمان است و همچنين از دوستان نزديك و همكاران قيصر در دانشگاه تهران بوده در يك مقاله با رويكرد به كلمه «درد و رنج» نگاهي به اشعار زندهياد امين پور داشته است كه امروز و در همين صفحه اين مقاله را با هم ميخوانيم.
واژههايي چون درد و رنج بيآن كه از طراوت و سرزندگي شعر بكاهند، از كلمات پر بسامد در شعر قيصر امينپور هستند.
زندگي امينپور بويژه در سالهاي پاياني، آميخته با دردي توانسوز بود. او درد را در سالهاي واپسين خويش، لحظه به لحظه و در بستر رياضتي شگفت زندگي كرد. او خود سروده است:
من
سالهاي سال مردم
تا اينكه يك دم زندگي كردم
تو ميتواني
يك ذره
يك مثقال
مثل من بميري؟ (دستور زبان عشق، ص 30)
دردهاي امينپور از جنس دردها و دغدغههاي بسياري شاعران ديگر نبود. دردهاي او چامه و چكامه نبودند كه قيصر آنها را چون ديگران به رشته سخن درآورد. دردهاي او نهفتني و نگفتني بودند، يعني از جنس سخن و واژه نبودند كه بتوان آنها را بسادگي گفت و سرود. او حرفهاي شاعران ديگر را سطحي از آن ميديد كه خود لب به سرودن آنها بگشايد:
اين دردها به درد دل من نميخورند
اين حرفها به درد سرودن نميخورند
شيواست واژههاي رخ و زلف و خط و خال
اما به شيوه غزل من نميخورند...
غم ميخورند شاعركان مثل آب و نان
اما دريغ جز غم خوردن نميخورند! (گلها همه آفتابگردانند، ص 90)
درد قيصر، در معني متعالي خويش، دردي ازلي بود، دردي مرده ريگ نياكان وي كه همگي پرورده رنج و درد بودند و فرهنگ اين سرزمين را پي نهادهاند:
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد (گلها همه آفتابگردانند، ص 120)
قوم و خويش من همه از قبيله غماند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم (دستور زبان عشق، ص 38)
و اين درد سرنوشت او و نام ديگر اوست:
اولين قلم
حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟...
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟ (آينههاي ناگهان، ص15 16)
قيصر شاعري آرمانگرا بود و بخشي مهم از دغدغههاي او به دردهاي اجتماعي و رنجهاي همنسلان او مربوط ميشد:
اگر داغ دل بود ما ديدهايم
اگر خون دل بود ما خوردهايم (همان، ص 101)
دردهاي او نهفتني و نگفتني بودند، يعني از جنس سخن و واژه نبودند كه بتوان آنها را بسادگي گفت و سرود
او زخمخورده چپ و راست سياسي و اجتماعي بود و از هر طرف در معرض آسيب جريانهاي مختلف قرار داشت. ازجمله، هم ظاهربينان و خشكانديشان از او دلخوشي نداشتند و هم بيآن كه هرگز از مزاياي انتساب به جريان شعر انقلاب ، كيسهاي دوخته يا منفعتي برده باشد در معرض تهمتهاي مدعيان روشنفكري قرار داشت. جرم او در اين ميانه تنها اين بود كه خودش بود و مستقل فكر ميكرد:
جز همين زخم خوردن از چپ و راست
زين طرفها چه طرف بر بستم
جرمم اين بود من خودم بودم
جرمم اين است من خودم هستم (گلها همه آفتابگردانند، ص 132)
او در حالي كه الفباي درد از لبش ميتراود (همان،ص 104) در هجوم اين همه درد ، همواره به عشق پناه ميبرد و فكر ميكند عاقبت هجوم ناگهان عشق/ فتح ميكند/ پايتخت درد را (آينههاي ناگهان، ص 20) و همه جا، حتي در ميان انبوه كاغذها و پوشه مدارك اداري و غيراداري و... به دنبال يادداشتهاي درد جاودانگي است كه هم نام يك كتاب است و هم به درد ازلي انسان ايهام و اشارت دارد:
پس كجاست؟
چند بار
خرت و پرتهاي كيف باد كرده را
زير و رو كنم:
پوشه مدارك اداري و گزارش اضافه كار و كسر كار
كارتهاي اعتبار...
صورت خريد خواربار
صورت خريد جنسهاي خانگي...
پس كجاست
يادداشتهاي درد جاودانگي؟ (گلها همه آفتابگردانند، ص 51 52)
او همواره دردهاي انساني و اجتماعيش را فرياد زد:
نعره زدم عاشقان گرسنه مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند! (آينههاي ناگهان، ص 76)
اما حاشا كه هرگز از درد جسماني خويش كه هر روز و هر لحظه وجود او را چون شمع ذوب ميكرد نناليد و از آن دم نزد:
درد تو به جان خريدم و دم نزدم
درمان تو را نديدم و دم نزدم
از حرمت درد تو نناليدم هيچ
آهسته لبي گزيدم و دم نزدم (دستور زبان عشق، ص 84)
اما دردهاي اجتماعي قيصر اگر چه مثل مردم زمانه محصور در دغدغههاي رايج نان و آب و... نبود، اما درد مردم زمانه بود. دردي ژرف و مقدس. او نميخواست و نميتوانست در سطح بلغزد و دردهاي اجتماعي را جار بكشد و شعارگونه تكرار كند. او مثل هر روشنفكر اصيلي از دردها و دغدغههاي عاميانه بركنار بود، اما عميقا درد مردمي را كه چين پوستينشان و رنگ روي آستينشان و نامهايشان و جلد كهنه شناسنامههايشان درد ميكرد، از نزديك ميفهميد، ولي در عين حال، دردهاي او فراتر و ژرفتر از اين همه بود:
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است...
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظههاي ساده سرودنم
درد ميكند...
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟ (آينههاي ناگهان، ص 14 15)
دكتر محمدرضا تركي
18:17 | امین تقوی - خراسان |
(۱)یک لحظه لغزیدم و افتادم از
نگاهت
وقتی که چشمان تو هم به رویم بسته شدند
(۲)آه...
و دیگر هیچ
آدم ها با روز نامه ها شیشه پاک می کنند
(۳)پایت را از گلیمت دراز تر نکن
خواب را برای خودت سخت می کنی
ش. سپید۱۳۸۸
ایلام
9:52 | شما |
بهار خواهد امد
زیتون ها همه سنگ خواهند داد
مثلثها در هم خواهند شکست
جای گلوله ها شکوفه خواهد داد
مادر این سرزمین آبستن است
ابستان پدرانی که
نان خواهند داد
آب خواهند داد
دانه های لاله را
زیر سایه ی تانک ها
آری
...
سرزمین سبز
گلوله ها را باید کاشت
گندم برداشت کرد
ش. سپید۱۳۸۸
ایلام
19:9 | شما |

هايدگر براي تعريف و معرفي «تكنولوژي»ها، اين اصطلاح را ريشهشناسي ميكند. به نظر او، اين اصطلاح برگرفته از لغت يوناني تخنه است. مرسوم است كه تخنه در كلام يونانيان باستان به 2 معنا كاربرد داشت: اول، ساخت اشيا و ابزار و دوم خلق اثر هنري، ولي به نظر هايدگر، اين شيوه معنا كردن تخنه كامل نيست. زيرا تخنه از نگاه يونانيان نه به معناي خلق اثر هنري و نه به معناي صنعت، بلكه در درجه اول به معناي فن و عمل است. تخنه عملي است كه انسان روي موجودات طبيعت انجام ميدهد. بنابراين تخنه در زبان يوناني به معناي طريق راهيابي انسان به طبيعت يا همان وجود است. انسان از طريق تخنه با «هستي» مواجه ميشود يا به عبارت ديگر، تخنه طريق آشكار شدن وجود براي انسان است.
اما پس از حاكم شدن دوران مدرن، انسان «هستي» را فراموش كرد. تكنولوژي از پديدههاي دوران مدرن است، ولي اين اصطلاح با معناي ريشه يوناني خود بيگانه است. تكنولوژي در دوره مدرن به معناي سلطه انسان به طبيعت و بهرهكشي از آن است. بنابراين تكنولوژي از پيش، طبيعت را به منبع انرژي فرو ميكاهد. انسان مدرن در مواجهه با طبيعت، آن را نه به مثابه هستي آشكار شده، بلكه به عنوان منبعي كه به او قدرت و توانايي ميبخشد، مينگرد.
انديشههاي دكارت نيز در به وجود آمدن چنين وضعيتي بيتاثير نبود. به نظر هايدگر، دكارت به عنوان اولين فيلسوف دوران مدرن، با ارائه طرح دو جوهري در فلسفه، انسان را به مثابه جوهر روحاني، از طبيعت به مثابه جوهر مادي بيگانه كرد. در نتيجه ميان انسان و طبيعت فاصلهاي افتاد كه مانع آشكار شدن طبيعت براي انسان بود. بنابراين انسان، طبيعت را صرفا منبعي براي بهرهكشي خود دانست. در نتيجه تكنولوژي واقعيت و جهان را منبعي هميشگي تلقي ميكند و وظيفه انسان را بهره گرفتن از اين منبع دائمي ميداند. بحران عظيمتر هنگامي است كه انسان نيز به عنوان منبعي براي بهرهدهي و منفعترساني تلقي شود.
هايدگر متافيزيك سنتي غرب را نيز يادآور ميشود كه پس از افلاطون، فيلسوفان از وجود غافل شده و به موجود توجه كردند: «به نظر هايدگر دوران جديد =[مدرن] محصول و پيامد طبيعي مابعدالطبيعه غربي پس از افلاطون بوده است. از اين رو، از حقيقت دستيابي به هستي =[وجود] دور مانده است. يونانيان باستان كه با هستي همخانه بودند و به راز آن آشنا، حقيقت جهان را ميدانستند. ... از پس افلاطون، نه هستي بلكه هستومند =[موجود] سر برآورد و ديدار هستي جاي خود را به پديدار آن داد تا «غفلت از هستي»، تاريخ مابعدالطبيعه غربي را بسازد... راه رهايي، عبور از اين مابعدالطبيعه است.( »جهان در انديشه هايدگر 302)
اما عبور از اين مابعدالطبيعه، چگونه بايد صورت گيرد؟ در انديشه هايدگر بايد براي عبور از اين مابعدالطبيعه و يافتن راه رهايي، به معناي باستاني اصطلاح تخنه بازگشت. معناي تخنه در يونان باستان آشكار شدن هستي براي انسان بود. اين آشكار شدن چگونه بايد صورت گيرد؟ به نظر هايدگر، اين آشكار شدن در هنر به بهترين شكل صورت ميگيرد و در ميان هنرها در «شعر» به بهترين شكل حاصل ميشود: «هايدگر بر اين باور است كه ميتوان همانند يونانيان كه «تخنه» را در هنر و شعر پرورانده بودند، شكوفايي قدرت ناجيه را در هنر و شعر يافت. تخنه شامل همه دستاوردها و انشائات انسان است، لذا هر فن و هنري را در بر دارد. اما هنر، به نظر هايدگر، از همه انواع تخنه برتر است. هنر عبارت است از آشكارگي؛ و با راز هستي كه آن هم آشكارگي است نسبت مييابد. از اين رو، براي يافتن مضمون جهان، بايد به تحليل هنر و شعر پرداخت. قدرت نجاتدهنده انسان جديد در شعر خفته است.»( جهان در انديشههايدگر303)
خصوصيت شعر اين است كه پرده از روي اين جهان ميكشد و انسان را با جهان آشكار شده مواجه ميكند. انسان در حالت عادي زندگي خود، با موجودات و اشياي جهان خو پيدا كرده است، در حالي كه وقتي قطعهاي شعر ميخوانيم، مثلا اشعار حافظ را ميخوانيم، از اين حالت معمول و روزمره خارج ميشويم و با هستي و وجود و نه موجودات مواجه ميشويم. به واسطه شعر، انسان از موجودات فراتر ميرود و با وجود مواجه ميشود.
به واسطه شعر و شاعرانه نگريستن به جهان، انسان ميتواند از حصاري كه مابعدالطبيعه دكارتي براي او ايجاد كرده، خارج شود و به هستي راه يابد. مابعدالطبيعه دكارتي به واسطه طرح ثنويت در جهان انسان را از طبيعت و هستي بيگانه كرد؛ ولي شعر تفكري متفاوت به جهان ارائه ميكند: «تنها در زبان شعر است كه چارچوببندي تكنولوژي را كه بحران وضعيت دوران جديد را ايجاد كرده ميتوان تحديد ساخت و آن را مهار كرد. لذا در اين زبان است كه ميتوان اميد داشت قدرتي ما را از وضعيت كنوني يعني از بيجهاني... و بيهدفي برآمده از چارچوببندي تكنولوژي غربي نجات دهد».( جهان در انديشههايدگر309)
18:13 | امین تقوی - خراسان |



هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد چون دم عیسی در کالبدم جان آرد
دل مجروح مرا مرهم راحت سازد جان پردرد مرا مایه درمان آرد
گویی از مجمر دل آه اویس قرنی به محمد نفس حضرت رحمان آرد
بوی پیراهن یوسف که کند روشن چشم باد گویی که سوی پرغم کنعان آرد
یا سوی آدم سرگشته رفته ز بهشت روح قدسی مدد روضه رضوان آرد
در نوا آیم چون بلبل مستی که صباش خبراز ساغر می گون به گلستان آرد
جان برافشانم صد ره چو یکی پروانه که شبی پیش رخ شمع به پایان آرد
رقص درگیرم چون ذره که صبح صادق نزد او مژده خورشید درفشان آرد
شادمان گردم چون دلشده ای کز زاریش هم ملامتگر او وعده جانان آرد
سید حسن غزنوی(اشرف)
WWW.NIMA-YOOSHIJ.BLOGFA.COM
18:46 | امین تقوی - خراسان |
آرزوی ستاره شدن نکن
چون از درد ستاره بی خبری *
(۲)
سکه هم هنگام
شیر و خط
بی ارزش می شود *
ش.سپید۱۳۸۸
ایلام
9:41 | شما |
فرصت ندارم اشتباه دیگری را
تا پیش گیرم باز راه دیگری را
یک سیب چیدم هر دودستم شعله ور شد
کی مرتکب گردم گناه دیگری را
ای خانه بی سقف و بی دیوار بدرود
باید بیابم سرپناه دیگری را
ای گردش ایام آوردی دوباره
دنبال شب صبح سیاه دیگری را
این روز و شب جز تیرگی چیزی ندارد
من آرزو دارم پگاه دیگری را
او کیست فکرش بوی خشم و کینه دارد
با تلخکش پی کنده چاه دیگری را
بیدادگاهش گاهِ اقرار و شکنجه ست
جانا به پا کن دادگاه دیگری را
یک آه دل آمد سراپای دلم سوخت
طاقت ندارم دود آه دیگری را
شاه از ورق دررفت شطرنجی بیاور
تا مات گردانیم شاه دیگری را
ای ماه پایین تر بیا شاید ببینی
در حوض قلبم روی ماه دیگری را
ای دوست ای همراه ای همواره بامن
در چشم من دیدی نگاه دیگری را؟
بگذار بگذارم کلاهی بر سر تو
یا باز بردارم کلاه دیگری را
اما سکوتم بیش از این طاقت ندارد
تا بشکنم در سینه آه دیگری را
امین تقوی - ۲/۶/۸۸
18:20 | امین تقوی - خراسان |
هنوز
ملول نگاهت
تو خوب می دانی
تمام سطرهایی که ننوشته ام
تو خوب می خوانی
گذشته از تمام لحظه های ناب دیروزم
پر از عبور گذشته ام
تو می مانی
هزار غزل
هزار قافیه حرفم هنوز
اما حیف
غزل چه سود
که می دانمت
نمی خوانی
رضا نیاکان - آبادان
22:4 | شما |

علاوه بر اين لوح فشردهاي از سرودههاي شاعر با خوانش خودش نيز به همراه كتاب عرضه شده كه اين امر تجربه جديدي است و ميتواند داراي آثار مثبت و منفي باشد.
در اين نوشتار، اين مجموعه شعر از نظر ساخت و بافت و با رويكردي به موضوع مورد توجه شاعر يعني عشق و پشتوانههاي اين واژه در ادبيات فارسي مورد توجه و بررسي قرار گرفته است.
اين اثر از نظر شمارش مجموعه آثار شاعر، شايد به عدد 2 رقمي برسد، اما در ساخت و فرم و حتي نگاه كه متاثر از يك نگره عاطفي است، ميتواند دومين كتاب از نوع و جنس خودش باشد. اپيزود اول اين اثر با شباهت و همخواني ساختاري و فرميك، كتابي است كه پيش از اين اثر با نام «من مرگ را او خطاب ميكنم» به چاپ رسيده است. ضمن اشاره به تغيير زاويه ديد در نگاه و زبان و شكل در اثر اخير كه مثل كتاب مورد بحث به انگليسي نيز ترجمه شده است، ترجيحا و اجمالا به كتاب شايد عاشق شده باشم پرداخته ميشود.
اثر منظور تركيبي از 30 شعر كوتاه در قالب آزاد است كه مقابل هر شعري ترجمه انگليسي به همراه يك لوح فشرده خوانش شعرهاي مجموعه توسط شاعر نيز آمده است. اما آنچه در پيشاني اثر توجه مخاطب بويژه مخاطبان به آثار ارزشمند عرفاني را به خود جلب ميكند چند سطري است از تمهيد ششم عينالقضاه همداني در موضوع حقيقت و حالات عشق بند 143 انتخاب شده است با اين عبارات:
اي عزيز، ندانم كه عشق خالق گويم/ يا عشق معشوق؟!
عشقها سه گونه آمد: عشقي صغير است و عشقي كبير و عشقي ميانه
عشق صغير، عشق ماست با خداي تعالي
و عشق كبير، عشق خداست با بندگان خود
عشق ميانه، دريغا نمييارم گفتن، كه بس مختصر فهم آمدهايم... .
در سالهاي اخير عموما در آثار چاپ شده دوستان شاعر بعضا اين گزينش اتفاق افتاده است كه يا شروع كتاب با بيت يا جملهاي از شخصيتهاي بزرگ مزين شده يا در شروع هر شعري يك بيت يا عبارتي از اين بزرگان!
نتيجهاي كه ميتوان از اين رويكرد گرفت دو بيش نيست يا اعتقاد و علقه وجودي شاعر به آن شخصيتهاست كه جهت تيمم و تبرك از آنها استفاده ميكنند يا براي ابراز نوعي ژست ادبي و علمي كه با اتكا و اتصال خود به آنها خواستهاند اعتبار به اثرشان بدهند كه البته خواندگار حرفهاي خود پي به هر نيت اين افراد ميبرد.
بهرهمندي از اثري مثل تمهيدات بويژه در ديدگاه عرفاني توقع مخاطب را بيشتر ميكند، زيرا عينالقضاه كه در 33 سالگي در پي تفكرات تلفيقي 3 شخصيت عرفاني و فلسفي محمد غزالي، شيخ بركه و بويژه احمد غزالي كه اختيار زبان از دست ميدهد و در شناخت و معرفي حضرت احديت و نبوت و معاد و عشق و ابليس و ... كوچكترين هراس و احتياط در روش و منش و گويش او ديده نميشود و در نهايت به فجيعترين حالت جان بر سر بيمحابا بياني خود ميدهد، بنده ناقد و هر مخاطبي را بايد حساس و متوقع جلوه دهد كه آيا بين سرودههاي شاعر امروز و حتي نوع روش و منش و گويش او با عينالقضاه ارتباطي است يا براي تزيين دفتر شعر به آن تكيه زده است، شفيعي به چند دليل از عينالقضاه سودجويي نكرده است. به نظر ميرسد در پي شعار و اتصال به او براي بزرگنمايي خود نبوده است.
اول: در سالهاي اخير حداقل 2 دهه قبل به اين سو ما با نوعي شعر اعتراضي مواجهيم كه نام شفيعي از اولينهاي اين شعر بايد ذكر شود. اعتراض فينفسه، بيمحابايي و بياحتياطي در خور دارد.
دوم: تعلقات ذهني و اعتقادي او به حضرت احديت و منتخبين آن آستان از انبياء و اوليا و آثار آسماني بر هيچ كس پوشيده نيست.
سوم: مذمومات و حجابهاي راه الي الحق تا آنجا كه محدوده قضاوت مجاز ميداند، مورد تاييد بسياري است.با اين پيش نتيجه ميتوان حداكثر حكم كرد كه او در پي تعريف و توجيه خويش نبوده، اما اين پاسخ بخشي از سوال است، پرسشي فنيتر و جامعتر چنين طرح ميشود كه چه ارتباطي است بين نشر شورانگيز تمهيدات و ديدگاه عرفاني عينالقضاه و شعرهاي كوتاه شفيعي و ديدگاه نهفته در شعرهايش؟!
سنت سخن گفتن به رمز
زبان عشق در همه آثار عرفاني و ادبي رمز است. در قرن چهارم كه عرفان و دين مقابل هم قرار گرفته بودند، عارفان و متصوفه براي رهايي و تطهير از انگهايي مثل الحاد، تاثير از تفكر نو افلاطونيان به هماوايي عرفان و دين روي آوردند و براي كمرنگ كردن حساسيتها از زبان صريح به زباني مبهم و چندوجهي مايل شدند كه رمزينه گفتن ركن اصلي زبان به شمار آمد. به همين دليل تمهيدات و نامههاي عينالقضاه جملگي به زبان رمز بيان شده است و خود همداني در ادامه تقسيمبندي سهگانه عشق، در پايان بند 143 ميگويد: كه بس مختصر فهم آمدهايم اما انشاءالله كه شمهاي به رمز گفته شود.
شفيعي با انتخاب شعر كوتاه و موضوع غنايي و رنگ لطيف عشق در 30 شعر اثر، نگارنده را به بيان چند اشاره ملزم ميكند.
جايگاه تو و من
عموم شعرهاي اين كتاب يك «من» شناخته شده به عنوان واگويهگو مقابل يك «تو»ي واگويه شنو قرار ميگيرد. منهاي شعر، گاه با ضمير آزاد من و گاه با ضمير بسته يا يدكي «م» كه به تعبير دستور ميان «شناسه فعلي» است، تجلي ميكند. در هر دو صورت نماينده عاشقي هستند با ويژگيهاي تمام عاشقان پاكباز، اما با بياني متفاوت.
به تعبير حافظ: يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است. اما «تو» اين كاراكتر در 30 شعر كوتاه شاعر مثل «من» مشترك نيست.
به همين دليل چند معشوقي در بافتار و يافتار شعر اتفاق ميافتد. گاه ميتوان همان معشوقي باشد كه از قرن 6 به اين سو در ادبيات ما پا گذاشت يعني آسماني و گاه مشوقي كه از قرن سوم تا پنجم در ادبيات ما حضور دارد و از مشروطه به اين سو نيز هم يعني زميني چند نمونه از كاراكتر زميني كه شايد فقط يك مخاطب باشد نه معشوق.
كودكانه نوشتي/ دوستت دارم (شعر 9) واژه كودكانه حتي اگر معصوميت و پاكي را نيز برساند شايسته يك محبوب و معشوق يا معبود نيست.
برايت آرزوهاي بزرگ ندارم/ تنها ميخواهم (شعر 6) براي حادث و ممكن ميتوان چنين آرزويي را خواستار بود نه براي قديم و واجب.
وقتي خوابم، حرف ميزني/ و حالا كه بيدارم/ ساكت شدهاي. (شعر 1)
سالهاست برايت/ فقط سلام مينويسم/ اما ميدانم/ زندان بانان...
كه زنداني شدن در برابر قدرت و قهاريت معشوق آسماني محال است.
اما «تو»يي كه به طرز هنري و ظريفي، مبين حضرت حق است و شاعر با زبان و بياني دگرگونه و مجازي خود را با او پيوند ميزند و معبود و معشوقي ميسازد از ابزار ملموستر و امروزيتر با ايجاد چند لايه زباني كه به شعريت كلام قوت ميبخشد.
انكار بيهوده است/ قاضي ميداند/ تو/ قلب قربانيانت را/ ميدزدي. (شعر 24)
انكار نميشود كه اين شعر و آوردههاي مثالي بعدي به معشوقي از جنس ممكنالوجود و حادث نيز مربوط ميشود، اما بشر مفهومي و زيرساخت فكري آنها از نوعي صلابت و معصوميت برخوردار است كه جز در شان آسماني نيست.
روايتي قدسي است كه:
من طلبني، وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و... .
در اين حديث قدسي آمده است كه در نهايت كسي كه عاشق من شود من او را به قتل ميرسانم و قرباني راه ميشود.
حافظ در اين باره ميگويد: در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا/ سرها بريده بيني بيجرم و بيجنايت.
مقصود آن است آن كسي كه به راه عشق واقف است ميداند معشوق با دليري عاشق را در راه خود قرباني ميكند.
يا: تو در تمام ايستگاهها منتظرم بودي... سوار بر قطاري كه جز در قيامت توقف نخواهد كرد. (شعر 30)
يا: قلبم/ تخته سياه تنگ و شلوغي است كه نامت را/ گوشه خلوتي از آن نوشتهام.
آه، در ازدحام لحظه تعطيل/ دستي به شيطنت همه را پاك كرده است.
كه شيطنت يادآور شيطان براي پاك كردن ياد و نام معشوق از دل است.
در مجموع عمرم توها در شعرهاي شفيعي بوي زميني ميدهند و قصد نگارنده همين بود كه شايد ارتباطي پررنگ با عشق صغير و كبير عينالقضاه نداشته باشد مگر نوع سوم كه ميانه است و آن عشق مجازي به تعبير عارفان: المجاز قنطره الحقيقه باشد كه شفيعي سعي كرده است با حفظ معصوميتهاي زباني و عشقي، رنگ جسماني و تعلقات فيزيكي محض را از آن بسترد و خوشبختانه موفق نيز بيرون آمده است.
بافتار
مقصود از بافتار، چگونگي بافتن شعر با كلمههاست كه ساختن يا ساختار نيز در آن جاي ميگيرد. شعر كوتاه يك مزيتش خواندن آن در كمترين فرصت و نتيجهگيري آن است، اما كاستي آن دست و پنجه نرم نكردن شاعر با فضا و متن و كلام بيشتر است كه مخاطب را اقناع و اشباع نميكند. ميپذيريم كه به طور مثال رباعي و دوبيتي با كمترين بيت براي خود عظمتي هم دارد، اما انصافا و منطقا نميتوان باباطاهر و فايز دشتستاني را با حافظ و سعدي غزلسرا يكي دانست يا حتي مثنويهاي سيدحسن و قيصر را با دوبيتيها و رباعيهايشان!
غرض اين است كه شعر كوتاه در مقايسه با بازي با توپ، مثل گل كوچك است برابر فوتبال در زمين بزرگ كه اين كجا و آن كجا؟ اما شعر كوتاه اگر با شعرهاي كوتاه مقايسه شود امري است جدا كه قصد ما نيز همين است. شفيعي كه شاعري غزلسراست، هم خود شاعر قدرتمندي است و هم منتقدي ظريف. به همين دليل در شعر كوتاهش نيز موفق است. در همين ميدان كوچك خوب شروع ميكند و خوب به اوج ميرساند و بجا و تاثيرگذار به پايان ميبرد. اين ويژگيها هم در كتاب «من مرگ را او خطاب ميكنم» و هم اين كتاب قابل لمس است و خلاصه ميتوان گفت: خيرالكلام ما قل و دل در اثر اتفاق افتاده است.
علي آبانافتلتي
21:41 | امین تقوی - خراسان |
دوره می کند
همکلاسی ای که ترکه می خورد
جای همکلاسی اش
امین تقوی
اهواز ۶/۴/۸۸
19:15 | امین تقوی - خراسان |
دیر شد
نفس نفس نفس
به نبش تقدیر رسیدم
س سلام حاجی
خسته نباشی
خدا را این دورو بر ها ندیدی ؟
..../....
عابری پیاده :
انگار خدا پشت در بود
پشت در های بسته
./.
ش. سپید ۱۳۸۸
ایلام
10:23 | شما |
حرفی ناگفته
بر لب دریا موج می زند
بغض باران از شهوت دریا اب می خورد
از شوری لحظه های آبکی
در رگ های خسته ی زمین تکرار جریان دارد
حفی نا گفته
بر لب دریا موج می زند
درقیل و قال مرغان ماهی خوار
در خط خرچنگ ها بر سطح ساحل
آری ............
دریا آخرش سرش به سنگ خورد
وقتی که خواست ...
جایی در قلب تو داشته باشد
......؟
شبه سپید ۱۳۸۸
ایلام
9:25 | شما |
حرفی ناگفته
بر لب دریا موج می زند
بغض باران از شهوت دریا اب می خورد
از شوری لحظه های آبکی
در رگ های خسته ی زمین تکرار جریان دارد
حفی نا گفته
بر لب دریا موج می زند
درقیل و قال مرغان ماهی خوار
در خط خرچنگ ها بر سطح ساحل
آری ............
دریا آخرش سرش به سنگ خورد
وقتی که خواست ...
جایی در قلب تو داشته باشد
......؟
شبه سپید ۱۳۸۸
ایلام
9:25 | شما |